أبي الفتح الكراجكي ( مترجم : كمره اى )
29
كنز الفوائد ( گنجينه معارف شيعه اماميه ) ( فارسى )
به خدا سوگند و باينكه خويش رسول خدا نباشم اگر به من برسد يكى از سرداران من يا مخصوصان من يا يكى از خدمتكاران من در خانه تو ايستاده البته گردنش را ميزنم و هر چه دارد از او ميگيرم و هر كه خواهد بر اين كيفر گردن نهد ، اين موكبها هستند كه هر روز بامداد بر در خانه تو فرود آيند ، آيا تو چرخى ندارى كه نخريسى و خود را بدان سرگرم كنى ؟ قرآنى ندارى كه بخوانى ؟ خانهاى ندارى كه در آن از بيگانگان مصون بمانى ؟ بپرهيز ، بپرهيز از اينكه دهانت را براى نياز يك مسلمان يا كافر ذمى باز كنى . و مادرش در برابر اين سخن ناهموار كه هرگز انتظار نداشت سراسيمه برگشت و نميفهميد كجا گام مينهد و كم و بيشى از خوش و ناخوش نزد او چيزى نگفت . پايان كلام مسعودى اين دربندانى كه هادى با اين سختى از مادرش نمود و او را تهديد كرد و غرور او را شكست و آبروى چندين ساله او را برد آشوبى بود در درون خاندان هادى كه پيامدهاى ناگوار بدنبال داشت تا آنجا كه بقولى مادرش تصميم كشتن او را گرفت و با كنيزان حرم سرا ساخت و باخت كرد و شبى بر سر او ريختند و او را خفه كردند و اين مانند داستان مرگ مروان است كه پس از كنارهگيرى معاويه پسر يزيد بخلافت رسيد و مادر معاويه را بزنى گرفت و بر اثر بدگوئى از پسرش معاويه و ناسزاى به خود او ويرا خشمگين ساخت بويژه بر اثر اينكه پسرش را از ولايت عهد عزل كرد و پسر خود عبد الملك را وليعهد خود ساخت . مسعودى در ص 97 ج 3 مروج نامبرده گويد : مروان در اين سال كه 65 بود در دمشق نابود شد - تا گويد : برخى را پندار اينست كه فاخته دختر ابى هاشم بن عتبهء مادر خالد پسر يزيد او را كشت براى اينكه مروان براى خود بيعت گرفت و از پس خود براى خالد بن يزيد و از پس او عمرو بن سعيد و از آن برگشت و پس از خود پسرش عبد الملك و پس از او پسر ديگرش عبد العزيز را جانشين ساخت و خالد بن يزيد كه نزد او آمد با او بدرشتى سخن گفت و بخشم آمد و گفت با من چنين سخن گوئى